تبلیغات
sun city - باغبــــــــــــــــان
در حال بارگذاری...
جستجو در عناوین مطالب
باغبــــــــــــــــان

باغبــــــــــــــــان جوانــــــــــــــــــــــــــــــــی به شاهزاده اش گفت:" به دادم برسید حضرت والا! امروز صبح عزرائیل را توی باغ دیدم که نگاه تهدید آمیزی به من انداخت. دلم می خواهد امشب معجزه ای بشود و بتوانم از این جا دور شوم و به اصفهان بروم."

شاهزاده راهوارترین اسب خود را در اختیار او گذاشت.

عصر آن روز شاهزاده در باغ قدم می زد که با مرگ رو به رو شد و از او پرسید: چرا امروز صبح به باغبان من چپ چپ نگاه کردی و او را ترساندی؟

مرگ جواب داد: نگاه تهدید آمیز نکردم. تعجب کرده بودم. آخر خیلی از اصفهان فاصله داشت و من می دانستم که قرار است امشب، در اصفهان جانش را بگیرم...!


نوشته شده توسط: فاطمه صالحی نیا  روز جمعه 6 آبان 1390 در ساعت 12:41 ب.ظ | نظرات()
مطالب پیشین (آخرین پست های ارسالی)
 :: گنجشک و خدا
 :: دردهای اساسی ما ایرانیان ...
 :: sotak
 :: باغبــــــــــــــــان
 :: اسمس انگلیسیenglish massage !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
 :: سخنان آموزنده
 :: بازار بوشهر
 :: چارت مکان های دیدنی
 :: میدان گازی پارس جنوبی
 :: برخی از آثار تاریخی استان بوشهر
 :: چشم اندازهای محیطی استان بوشهر
 :: اهداف منطقه ی ویژه ی اقتصادی بوشهر
 :: منطقه ی ویژه ی اقتصادی بوشهر
 :: سابقه ی تاریخی سکونت و زندگی شهری در استان:
 :: نیایش